امروز قلبم شکست. نه به تيغ دشمن بلکه با خنجر دوست.
دوستي که با هم عهد بستيم تا زنده هستيم با هم باشيم.
امروز او با بي اعتنايي از کنارم گذشت و نگاهي به قلب شکسته ام ننداخت.
رفت...
اما زخمي که بر دلم کاشت تا ابد خواهد ماند.
ديگر با هيچ کس عهد نخواهم بست.
چون که مي دانم او هم بي وفايي خواهد کرد...
+
نوشته شده در ساعت توسط شادی
|
باورم نميشه همرو انداخت گردن من و رفت
ديگه برام مهم چون فهميدم بي ارزش تر از اونيه كه بخوام بهش فكر كنم
+
نوشته شده در ساعت توسط شادی
|
آره اين آخر قصه است. آخر يه رويا. وقتشه از خواب بيدار شم. خواب تو. بهتره گرماي دستت رو فراموش کنم. بهتره دنيام رو بدون تو بسازم. شايد سخت باشه. ولي تو ياد دادي بهم که ميشه. ميشه خيانت کرد و راحت زندگي کرد. اگه خيانت راحته پس عاشقي کردن و فراموش کردن که بايد راحت تر باشه. مگه نه؟ به توميگويم من عاشق ميمونم و خودم رو ميزنم به فراموشي. کاري نداره. تو بهم ياد دادي زدن به کوچه ي علي چپ چقدر سادست... وقتشه از خواب بيدار شم. عشق تو سرسري نبود که بشه از سر بيرونش کنم. اما اگه يه روز مثل يه درد غريب تو تنم بپيچه سرش داد ميزنم و ساکتش مي کنم. با چوب تنش رو کبود ميکنم. به تلافي قلبي که ازم شکست سرش رو ميشکنم. راحته... مگه نه؟
+
نوشته شده در ساعت توسط شادی
|
خنده بر لی می زنم تا کس نداند راز من ورنه این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت
+
نوشته شده در ساعت توسط شادی
|
برلب درياي عشق تو ساعتها بي حرکت ومانند جسمي بي جان نشسته بودم،
به آن امواج پرتلاطم وپرحرکت نگاه ميکردم.
فرياد زدم:اي دريا! توهم مانند من بيقراري؟ آياتوهم مانند من عاشقي ودرپي
معشوق خود ميگردي؟
اي امواج! من هم مانند شمادرپي جان ازدست رفته ام همچون شماسرگردانم.
اي دريا! خوشابه حالت که باصداي امواجت به اوميفهماني که عاشقي...
وباريختن آب برساحلت، دوست داشتنت رابه اوميگويي... ولي افسوس که او
اشک چشمان مرا نديده ونميداند که چقدردوستش دارم.
+
نوشته شده در ساعت توسط شادی
|
می دوني بازي روزگار چيه؟ اين که تو چشم بذاري من قايم شم. بعد تو يکي ديگه رو پيدا کني
+
نوشته شده در ساعت توسط شادی
|
مهربان...
ديگر روزها باران نمي بارد
ديگر شبها اشک
آسمان آبي تر از هميشه
زمين سخاوتمند
دنيا سپيد
همه عاشق
ديگر دل بي قراري نمي کند
و ديگر تنها نيست
پر از بهانه است بودنم
پر از بودن است لحظاتم
آنکه مرا جان داد دوباره
خدايا جاودان دارش
قلبم پر از طپيدن است
و ديگر از هيچ چيز و هيچ کس
بهانه اي براي زنده ماندن نمي خواهد
او تمام بهانه هاي دوستي است
تمام بهانه هاي نفس کشيدن
قلبم عاشق تر از هميشه مي نويسد
کاغذم سپيدتر
و تو
بهترين، کلمه
آرام، همچون نامت
+
نوشته شده در ساعت توسط شادی
|
من و تو عمريست زير بيست و پنجمين ضربه ساعت
همديگر را مي بينيم ،سلام را هديه هم و
خداحافظ را به جوي آب مي سپاريم.
صداي تيک تيک ساعتمان وقت دير شدن را نشان مي دهد.
دير شدن وقت شکفتن گلهاي باغ صدا.
و در سکوت ما ساعت به فرياد خود ادامه مي دهد.
تيک تاک تيک تاک
و ما در عذاب از عجله عقربه ها.
من تو را در نگاهم جاي دادم ،و تو مرا در دل.
در نگاهمان بي هيچ شکست سکوتي
يکديگر را بدرقه مي کنيم.
صداي هياهوي عشق را با لبخندي از اجبار
به درهاي خروج مي فرستيم.
و خداحافظ را از جوي پس مي گيريم.
خداحافظ
+
نوشته شده در ساعت توسط شادی
|
از اينجا بودن خسته ام در حاليكه تمام ترس هاي بچه گانه ام سركوب شده
و اگه مجبوري بري آرزو ميكنم هر چه زودتر بري
چون وجودت هنوز اينجا پرسه ميزنه و منو تنها نخواهد گذاشت
اين زخم ها به نظر نمياد خوب بشن و اين درد دردي واقعيه
خيلي چيزا وجود داره كه زمان نميتونه پاكشون كنه
وقتي گريه ميكردي تمام اشكاتو پاك مي كردم
وقتي جيغ ميكشيدي با تمام ترس هات مبارزه مي كردم
تمام اين سالها دستتو در دستم گرفتم
ولي تو هنوز صاحب تمام مني
تو عادت داشتي منو با نور طنين اندازت جادو كني
حالا با زندگي كه پشت سر گذاشتي بسته شدم
صورتت به روياهاي من كه زماني خوشايند بودن مياد
صدات تمام عقل سليممو شكار كرد
خيلي سعي كردم به خودم بگم كه رفتي
اگرچه هنوزم با مني ولي من از اولش هم تنها بوده ام
+
نوشته شده در ساعت توسط شادی
|
به نام آنکه تنهايم گذاشت
آنکه گذشته هايم را ساخت
به نام آنکه نامش هيچکس بود
که هميشه نامش بر وجودم تاخت
به نام آنکه در آسمان است
او که قلبم را با خود برد
به نام آنکه در گوشه اي خلوت کرده
آنکه هستي اش را به اسمش باخت
آنکه وزن شعر را بر هم زد
آنکه روح مرا بر تن زد
که هيچوقت نبود و نخواهد بود
که چشمش را به اشکم گداخت
به نام هيچکس
که در قلبم زندگي مي کند
که در اسمش اسمم را نهفت
و به همانجايي برد
که هيچکس راه ندارد
او همان آغاز کننده من است
و من آغاز کننده او
به نام هيچکس
+
نوشته شده در ساعت توسط شادی
|
شبه خيلي دلم گرفته دوست دارم با خدا حرف بزنم دلم مي خواد ازش گله كنم آخي خداي بزرگ اين بود جواب محبتاي من آخي خدا جون چرا جوابمو نمي دي چرا از من رو برگردوندي
نمي دونم بايد بخاطر نامهربونيهاش نفرينش كنم يا دعا
اما خسته شدم از بس گفتم خدايا مواظبش باش حالا مي خوام داد بزنم و بگم خدايا همونطوري كه زندگيمو ازم گرفت جونشو بگير
گل نامهربون تو كه اينطوري نبودي تو اصلا بي وفايي تو ذاتت نبود تو كه هميشه دم از عشق و محبت و وفا مي زدي
يادته هميشه وقتي درد دل داشتم ميومدم به تو مي گفتم يادته هميشه آرو مم مي كردي يادته چه روزاي خوبي داشتيم نمي دونم چرا ميگي ما ديگه نمي تونيم باهم باشيم چرا اين كارو ما من كردي
عزيزم با اين كه خيلي دوست دارم اما اينو بدون كه هميشه نفرينت مي كنم
اينو بدون هر وقت تو زندگيت از يكي ضربه خوردي بخاطر نفريناي من بوده
حالا ديگه انقدر عشقم تبديل شده به نفرت كه اگر بميره هم برام مهم نيست
+
نوشته شده در ساعت توسط شادی
|
خيلي تنها شده ام من كه هيچ وقت از تو گله اي نداشتم و هيچ وقت هم بابت تنهاييم كفر نگفتم .
هر بار لبانم را بستم و با دستاني كه به سويت بلند كرده بودم و با چشماني پر از اشك او را از تو طلب مي كردم ولي حالا دوست دارم كه با تو حرف بزنم
دوست دارم حرفم را بشنوي
اي خداي من مگر من چه گناهي مرتكب شده ام كه نگاه تنها مونس زندگيم نسبت به من سرد شده چرا او مرا تنها گذاشتو رفت ....
او كسي بود كه هميشه حرف از بودن مي زد پس چرا اون رفت ...چرا...؟
حتي فرصت نداد كه در آخرين لحظات نگاهش كنم يا حرفي بزنم نمي دانم او هنوز مرا دوست دارد يا نه ...خدايا هر كجا هست نگه دارش باش.
+
نوشته شده در ساعت توسط شادی
|
بازي شروع شد . دويدم دست و پا زدم غرق شدم دل شكستم عاشق شدم بيرحم شدم مهربان شدم . بچه بودم بزرگ شدم پير شدم بازي تمام شد زندگي را باختم به درک
+
نوشته شده در ساعت توسط شادی
|
تو را هرگز نمي بخشم كه بر باد فنا دادي همه عشق و نيازم را به يك هرزه نگاه دادي چقدر ساده براي بي وفايهاي تو مردم ولي حالا چقدر زيبا جواب خوبي ام را ناروا دادي چه اندك بود احساسم براي قلب نامردت جواب گريه هايم را با سكوتي بي صدا دادي
+
نوشته شده در ساعت توسط شادی
|
بي تو مهتاب شبي باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنيال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه که بودم
در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد باغ صد خاطره خنديد عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد که شبي با هم از ان کوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت...
...
هوا اينجا هواي توست؛ تا دوباره برگردي...
+
نوشته شده در ساعت توسط شادی
|
خدايا
خدايا براي تو مي نويسم
از خود
از خودم مي گويم
مي دانم که مي داني که چه مي گذرد در تنهاييم
خدايا
براي تو مي گويم
براي تو که تنها همدم من هستي
براي تو که لحظات تنهاييم را همراهي مي کني
براي تو که سلطان تمام جهان هستي ولي با اين کوچکترين همراهي مي کني
براي تو که تنها گوش براي شنيدن دردهايم هستي
براي تو که مرا آفريدي و از من نگهداري مي کني
خدايا براي تو مي نويسم
مي داني که چه مي گذرد پشت تک تک قطره هاي اشکم
مي داني چه کسي دلم را شکسته
مي داني که چه مي خواهم
مي دانم که همه چيز را مي داني
خدايا
مي نويسم تا خالي شود اين دل سنگين
چشمم ببارد
مي نويسم تا خالي شوم
خالي شوم تا بمانم...
... بمانم تا بنويسم
خدايا
چه زيبايي تو
خدايا
مي دانم که دوستم داري
خدايا
خدايا
خدايا
...
..
+
نوشته شده در ساعت توسط شادی
|
از خدا خواستمت..نه از خودت.. اگه يه روزي ترو ازم بگيره هيچي نميتونم بگم چون خودش ترو داد و خودشم گرفته.. اگه يه روزي نشه که ديگه باتو باشم .. ميام اينجا فقط مينويسم: خدا نخواست ما باهم باشيم... ولي بدون اون روز روز مرگ عشق منه
+
نوشته شده در ساعت توسط شادی
|
ديروز با عشق ميجنگيديم و امروز با عاشقي !!.......آنجا براي رزم هاي شبانه مي رفتيم اينجا براي بزم هاي عاشقانه !!......ديروز با هم به دشمن مي زديم و امروز براي هم مي زنيم!!....... آنانکه دريايي زيستند مردابي نمي ميرند
+
نوشته شده در ساعت توسط شادی
|
آينه پرسيد که چرا دير کرده است ؟* *نکند دل ديگري اورا اسير کرده است ؟* *خنديدم و گفتم او فقط اسير من است* *تنها دقايقي چند تاخير کرده است* *گفتم امروز هوا سرد بوده است* *شايد موعد قرار تغيير کرده است* *خنديد به سادگيم آينه و گفت* *احساس پاک تورا زنجير کرده است* *گفتم از عشق من چنين سخن مگوي* *گفت : خوابي سالها دير کرده است* *در آيينه به خود نگاه ميکنم آه* *عشق او عجيب مرا پير کرده است* *راست گفت آيينه که منتظر نباش* *او براي هميشه دير کرده است
+
نوشته شده در ساعت توسط شادی
|
عمر شما از زماني شروع مي شود كه اختيار سرنوشت خويش را در دست مي گيريد · آفتاب به گياهي حرارت مي دهد كه سر از خاك بيرون آورده باشد · وقتي زندگي چيز زيادي به شما نمي دهد، بخاطر اين است كه شما چيز زيادي از آن نخواسته ايد · در انديشه آنچه كرده اي مباش، در انديشه آنچه نكرده اي باش · امروز، اولين روز از بقية عمر شماست · براي كسي كه آهسته و پيوسته مي رود، هيچ راهي دور نيست · اميد، درماني است كه شفا نمي دهد، ولي كمك مي كند تا درد را تحمل كنيم
+
نوشته شده در ساعت توسط شادی
|